تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

او رفت
راحت تر از روزی كه آمد
اگر چه لحظه ای صورتش غمگين شد
فردايش فهميدم
آسوده خوابيده بود...


او رفت
تا اثبات كند حرف هايش راست بود
مثل آن روزی كه می گفت:
تا ابد مي مانم
بی تو من می ميرم!


او رفت
تجربه هايش با من را به حراج بگذارد
قلب مشتری در وسوسه سوداگرش
به تاراج رود و
بازی ِ ديگری آغاز شود


او رفت
مثل باران به خورد زمين
خجالت می كشيد
از روی ِ بچگی خيانت مي كرد !


او رفت
خدا می داند هشيارهذيان می گفت
مضطرب داستان می ساخت و
دلواپس ِ رسوايی
با خودش می جنگيد !


او رفت
تا نباشد زير نگاه ِ پرسشگر من
در كنار ِ ديگری نقش ها می كشد و قصه ها می سازد
ساده دل هيچ نمي داند
عمر را می بازد
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط دختر باران| |

به نام خدایی که همین نزدیکی هاست.........

سلام من اومدم.ببخشین که دیر شد حتما میگین بی وفام نه!منم دختر بارون همونی که غم داره ولی دیگه میخواد غمگین نباشه میخواد به روی دنیا بخنده تا دنیا هم به روش بخنده.چطورین دوستای من خوبین؟خوشین ؟خوش میگذره؟؟؟؟وای که دلم چقد براتون تنگ شده راستی بی من خوش گذشت؟؟؟هان...

میدونین من تغییر کردم تو این مدت خیلی عوض شدم.خودتون هم که دارین میبینین.یه خونه تکونیه حسابی کردم، حتی قالبم رو هم عوض کردم یه روزایی سیاه سیاه بود ولی دیگه همه چی عوض شده میخوام سفید باشم بدون یه نقطه از سیاهی...چطوره پسندیدین.میخوای به همه انرژی بدم وای خدا چقدر خوشحالم که باز هم برگشتم...دیگه تنها نیستم.دیگه میتونم حرف دلمو بزنم.یادم رفت بگم اومدن ماه رمضون هم مبارک،نماز روزه هاتون قبول باشه.میدونم سخته روزه گرفتن ولی چه میشه کرد!

بچه ها من قبول شدم.زیادم خوب نیست رتبم، معمولیه ولی شکر....ببینیم چی قبول میشیم شایدم رفتم آزاد.آخه اونم قبول شدم.تا ببینیم قسمت چی میشه!هر چی خدا بخواد.شمام بگین همش که من گفتم!!!!!!!چقدر پر حرففم من...از اولم این جوری بودم آخه زود زبون باز کردم.راستی جاتون خالی رفته بودیم مشهد پابوس امام رضا...کلی خوش گذشت آخه دختر عموی محترم بود دیگه اون باشه حالی به حولی.....هیچی دیگه اگه اومدین خوش اومدین....دوستون دارم خیلی زیاد

این متنم تقدیم به خدای مهربونم......امیدوارم یه گوشه چشمی هم به من بکنه.....

الهی به امید تو........

خدای من....

خدایا با تو حرف دارم. حرفهایی که شاید گفته ام و تو نشنیده ای. هزاران بار در خلوت خود تو را خوانده ام.اینبار می خواهم بنگارم این حکایت قدیمی را.

خدایا چه ساده و بی ریا پیشتر آسمان دلم آبی بود. اما چه گذشت که امروز آسمان دلم ابری و مه آلود است.مانند آنکه سالهاست آبی آسمان به مهمانی او نیامده. چه بگویم که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته دشوار بود. چه گذشت بر این دل وامانده

 تو بگو چه بنویسم. سعی کردم تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم. تا برایت آرام زمزمه کنم حدیث عاشقی را.اما نفهمیدم شاید تعریف من هیچگاه به گوش تو نرسد. شاید میان تعریف من و تو هزاران فرسنگ فاصله باشد.

چه بنویسم برایت که گفتن بیهوده من و شنیدن بیهوده تو. که عاشق را وجود معنا کرده ایم اما عشق عشق در آیین من یعنی سرسپردن. من گمان می بردم عشق و وعاشقی حرمتی دارد به اندازه دریا،به بلندای تک ستاره آسمان. باور کن گمان می بردم در آیین من حرف و حدیث عاشقی این گونه معنا شده عشق حدیث جنون است و حکایت دیوانگی.

اما شاید خود نفهمیده ام عشق را چه بگویمت که تمام ناگفته ها را پیش از آنکه بر ذهنم بگذرد بر آن آگاهی.

اینهمه سال گفتم و تو ندانستی حال غریبم را. اما باور کن من مانده ام و هزاران حرف ناگفته به تو.

حرف هایی که در صندوقچه دلم مانده و سالهاست گرد و وغبار بر رویش نشسته. اما... اما کسی را نیافتم تا آن را بگشاید و غبار چندین ساله را بتکاند.تنها تو را داشته ام تا برایش از ناگفته ها بگویم هرچند شاید آنها را نشنوی. اما ناامیدم نکن و بگذار به حقیقت بپیوندد این آرزویم که صدایم را می شنوی بر حال غریبم چاره ای می اندیشی

                                                                                                                                                                                        

خدایا ببخش

خدایا ببخش اگه روی بوم زندگی با رنگ های سیاه و خاکستری نقاشی کشیدم* ببخش اگه در آفتابی ترین روز های عمرم خورشید را نادیده گرفتم و روی تمام خاطره های قشنگم خط قرمزکشیدم*ببخش اگه با دیدن ستاره باران آسمان عاشق نشدم و سبد سبد ستاره نچیدم*ببخش اگه لابه لای صفحه های زمستانی تقویم زندگی ام گم شدم و به بهار نرسیدم*ببخش اگه در گذر از پیچ و خم های زندگی همیشه به بن بست رسیدم و فراموش کردم که راه آسمان همیشه باز است***

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط دختر باران| |

به نام خدایی  که همین نزدیکیهاست....

دلم گرفته ای هم نفس

پرم شکست  تو این قفس

تو این غبار،تو این سکوت

 چه بی صدا،نفس نفس....

سلام به همه ی دوستای خوبم:

امروزبرام یه روز خاصیه!حتما پیش خودتون فکر میکنین چرا؟صبر کنین میگم.میخوام برم ،مثل همه ی اون مسافرا که یه روزی میان و بهد یه مدت میرن.منم میخوام  بار سفر رو ببندم.نه اشتباه نکنین  جای دوری نمیرم .فقط دیگه اینجا نمیام ،اونم برای یه مدت کوتاهی...

میدونین تو این یه  ماهی که اینجا بودم خیلی چیزا یاد گرفتم.یادگرفتم امیدمو از دست ندم .شکست رو قبول کنم.خدا رو بیشتر از قبل حس کنم و به خودم نزدیکتر و نزدیکتر ببینمش.طمع تلخ بی وفایی رو که چشیدم رو از یاد ببرم.دیگه تنها نباشم  ،دیگه تو تنهایی برای دل خودم گریه نکنم و خیلی چیزای دیگه.....

همه ی شما بهم خوبی کردین با نظراتون امید به زندگی رو برام پر رنگ تر کردین.از همه تون ممنونم.از آبی آسمان که عین برلدر خواهرشو راهنمایی کرد از خزان عشق (دختر عموم)که منو با این دنیای وبلاگها آشنا کرد،از همیشه رها که رفتو نمیدونم بازم برمیگرده یا نه؟،از عاطفه جان که همیشه برام بوسه از نوع بارونی می فرستاد،از امیر نیلی که با خوندن وبلاگش اشکام جاری شد،از مصطفی که فامیلیمون یکیه،از سعید که گفت کاش قلمت رو به شادی بود،از فرهاد (فانوس)،از پریسا دختر پاییزی،از ندا،از معصومه که وبلاگش منو یاد حرم امام رضای خوبم انداختو ازش خواستم که دعام کنه که امام خوبم منو بخواد،از مهتاب،از علیرضا که گفت خدا همیشه هست و هیچ کسو تنها نمیذاره،از غربت گلها،از دختر پاییز،از رویای آبی،از مریم،از یه نفر که در مورد متنم نظر دادو نیلوفر که میگه خیلی دوست دارم و.....دوستای دیگه که محبت کردن و به کلبه درویشانم سر زدن ومنو خوشحال کردن.

یادتونه روزای پیش من می اومدم و غبار رو از رو دلتون  پاک میکردم و میخواستم خاکسترهای باقی مانده  دل سوخته تون رو کم کنم ،حالا هم من میخوام شما این کار رو بکنین.......

دوستای خوبم میخوام واسه کنکور سال 88 خودمو آماده کنم،برام دعا کنید موفق بشم.عزیزانم من بعد از یه سال یعنی در تاریخ 10تیر سال 88 برمیگردم البته اگه عمری باقی باشه.در ضمن دوست دارم اون روز داداشی  مهربونم آبی آسمون هم برگرده  تا جمع  دوستی مون کامل تر بشه..دلم برای تک تکتون تنگ میشه ،شما رو به خدا میسپارم.مواظب خودتون و دلتون باشین... 

 یا علی

خداحافظ.........

 هیچکی از رفتن من غصه نخورد ... هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت ... بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت ... وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه ... پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت ... هوا صافُ خیلیم آفتابی بود
اگه شب میرفتمُ خورشید نبود ... آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر به خیر که واسم غریبُ ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود ... گل ها اما همه پژمرده بودن
کسای که واسشون مهم بودم ... همه شاید یه جوری مرده بودن
وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت ... وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه ... پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط دختر باران| |

بد جوری عاشقت شدم.........

چی شده رفیق؟طرف گذاشته رفته یا ازت جدا شده؟هر بهونه ای است بذار باشه.مهم اینه که رفته و حالا جاش خیلی خالیه.شایدم جواب رد داده.اولش خاطرتو می خواست،تا همین یه ماه پیش برات تب میکرد،هر روز تلفن ،قربون صدقه،کادو ،هزار راه و روش واسه توسر هم میکرد تا مونسش بشی.ولی یهو غیب شد،نه تلفنی نه خبری...بعضی ها میگن هوایی شده،دلش پیش یکی دیگه گیر کرده.بعضی ها میگن ای بابا از اول دروغ میگفته.هر کی واست یه نسخه ای می پیچه.میگی این دل بی صاحب کی قرار میگیره؟بال بال میزنی .مثه سنگ شدی و سخت تر هم میشی .گوش کن رفیق شاید این یه فرصته که نجاتت بده.شاید مرغ امین همین الان رو درخت کاج نشسته تا نپریده حواست به من باشه .نذار تلخ بشی،این دل صاحب داره  صاحبش هم تویی...زندگی به همین یه راهی که تو داری توش در جا می زنی ختم نمیشه.زندگی خیلی خلاقه.خوب این راه نشد راه دیگه.این بار نشد یه بار دیگه.میگی عاشقش بودی؟اینا همش حرفه .کدوم عشق؟بگو سر کاری، الکی خوشی.اگه عشقی بود که نمی رفت و تو رو تو نیمه راه نمیذاشت.اگه حرفامو نمی خوای گوش کنی  گوشاتو بگیر اما چشاتو باز کن.عشق نشونی داره.عشق یه طرفه مایه ی دردسره همین که طرف به هر بهونه ای رفته خودش یه جور جوابه!

پیام رو دریاب!اگه تو میگی عاشقشی من یکی باور میکنم .اگه عشق اون با وفا باشه  چه بی وفا روشنت کرده. چراغی تو دلت جا گذاشته که میتونی با اون همه کس و همه چیز رو روشن ببینی.یه چراغ از مهر ومحبت و ظرافت.عشق مثل بارونه .خشک و تر رو با هم خیس میکنه.اگه یارت همچین نگاهی واست کاشته بذار این نگاه روی روحت جوونه بزنه.زلالت کنه.میگی از دوریش رنج میکشم بهت میگن اشکال نداره.رنج کشیدن مثل سونا برای روح ماست.بذار این عشق تو رو پاک و زلال بکنه.بذار خامی و نادونی تو وجودت با حرارت این درد و رنج پخته بشه.تا حالا فکر کردی که ممکنه شما دو نفر یه جای آدرس رو عوضی  اومدین،حالا رسیدین به کوچه ی بن بست.نذار با خیا ل بافی پات گیر کنه.خواهشا خودتو بشناس به درونت سرک بکش.یادت باشه هرغم وغصه ای با نگاه دقیق و هوشیار با خودش راه حل وکلید قفلش رو میاره.حتی اگه سرمایه ی زندگیت رو به باد داده بازم ازش درسی رو که گرفتی رو داره.

یادت باشه هر کسی لایق عشق نیست......

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط دختر باران| |

دلتنگ
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط دختر باران| |

اندوه پرست

کاش چون پائیز بودم....کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یک یک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد میشد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم،همچو باران

دامنم را رنگ میزد

وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پرشورو رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من میخواند..شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من ....

همچو آوای نسیم پرشکسته

عطر غم میریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر؛

منزلگه اندوه و دردو بدگمانی

کاش چون پائیز بودم....کاش چون پائیز بودم

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط دختر باران| |

عشق بها دارد ... من و تو بوديم و يك دريا عشق ... حالا من هستم و يك دنيا اشك ... آري عشق بها دارد ...

 انتظار مثل دريا مي مونه هر چقدر جلوتر ميري عميقتر ميشه

 من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم 
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محسور وجود
من اگر در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها به خدا می شکنم

 نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد. ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم

 لحظه بودن و موندنم دیگه سر اومده.... فال من به نام تو ببین چقدر بد اومده

می نویسم روی صفحه غریب زندگی...... من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی

 روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت....هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت.... چشمه سادگی از زمین می جوشید..... خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت......

 میدونی بزرگترین درد دنیا چیه؟ اینه که بفهمی پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داره

 خسته ام ...! خسته نبودنت..خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي وغروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد وباز هم ميگذرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط دختر باران| |

دلم میخواهد شعرهایم در آینه ها ،جنگل هاو باغستان های بزرگ تکثیر شود .دلم میخواهد از تمام کلملات گل سرخی برویدو نیلوفری که تا ماه قد بکشد اگر بخواهی  میتوانی صدای قلبم را در شعرهایم بشنوی.من سالها همنشین حرف و صوت و کلمه بودهام تا بگویم هیچ کجای جهان زیباتر از چشمان  تو نیست.اگر چه شاخه گلی به دستت نداده ام و در خیابان سبز زندگی دو شادوش تو قدم نزده ام

گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند ستوده ام

من هرگز رودخانه ای را که عاشقانه به طرف تو می آید گل آلود نکرده ام.دلم می خواهد نفسهایم آنقدر ادامه پیدا کند که دست فرشته ها را در دست بگیرم و با آنها به خانه ی تو بیایم.آنگاه از تو بخواهم که نام مرا از صفحه ی آخر دفترچه ی خاطراتت پاک نکنی

گاهی حرفهایم در درون الفبا گم میشوند و هر چه از پنجره منتظر میمانم شعری قدم به اتاقم نمیگذارد.نمیدانم کی واز کجا شروع شده است اما حتم دارم که تو آخرین ایستگاه بهشتی و چشم هر کس به تو بیفتد شبیه کودکی های ماه میشود.هر چند قلبم برای اقامت تو کوچک است اما پیوسته مهمان من باش

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط دختر باران| |

به نام نامی یار که عشقیست ماندگار

سلام به دوستای خود خودم......

امروز اومدم بگم که از این به بعد روزهای دوشنبه آپ میکنم.یادتون نره حتما بیان؟منتظرتون خواهم بود .خدا رو فراموش نکنین...

پیشاپیش تولد امام خوبان،امام زمان رو هم تبریک میگم .دلتون شاد،لبتون خندون........

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط دختر باران| |

بی وفا

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط دختر باران| |


Design By : Night Skin